تبليغاتX
ورق پاره های من

ورق پاره های من

کشور هند با بیش از 1 میلیارد جمعیت. کشوری که 70% جمعیت آن روستایی هستند. روستاییانی فقیر , بدون فرهنگ و بهداشت.(شهرنشینانشان هم لزوما از امکانات بهداشتی و رفاهی برخوردار نیستند).

مردم هند مردمی فقیر هستند. نمیدانم شاید به نوع اعتقاداتشان برمیگردد یا شاید هم به علت عدم دسترسی یک میلیارد و صد وچهل و هفت میلیون جمعیتشان به منابع محدود. همه جای دنیا هم حضور دارند( طبیعی است که همه آنها در یک کشور جا نمیشوند). حتی تحصیلکرده هاشان هم به کم قانعند. به خیلی کم. یک زندگی بخور و نمیر. همه هم , مخصوصا کسانی که در آی-تی فعالیت دارند میدانند که مهندسین کامپیوتر هندی به خاطر دستمزد پایین , چقدر بازار کار را خراب کرده اند.

این جا در امارات , ساختمانها و برجها را کارگرهای هندی میسازند.در اداره ها بیشتر کارمندها هندی هستند از آبدارچی تا مدیر فنی. بیشتر کلینیک ها و بیمارستانها, دکترها هندی هستند.بازار طلا هم دست هندی هاست...

با وجود تمام فقر در این کشور و مردمش , 3 نفر ازپولدارترین های دنیا هندی هستند.

داستان از اینجا شروع میشود:

چند سال پیش یکی از همین هندیهای پولدار در انگلیس وارد یکی از نمایشگاه های ماشین رولزرویس میشود. با توجه به  پیش زمینه ذهنی فروشنده های آنجا در مورد هندی ها, یکی از افراد کم تجربه را میفرستند تا جواب این جناب هندی را بدهد و برود پی کارش.  اما این کار برای این آقا که مهاراجه ی ایالت جیپور بوده - توهین تلقی میشود. به عنوان اعتراض درجا 40 عدد ماشین رولزرویس میخرد.! فکر میکنید به چه منظور؟ تا با پولش برای مردم کشورش آب آشامیدنی سالم و دارو و غذا تهیه کند؟ یا با فروش انها چند مدرسه بسازد؟ یا هزینه  زندگی چند خانواده را تامین کند؟ یا میخواهد به پسر و خواهر زاده و برادر زاده یکی یک ماشین رولزرویس کادو بدهد؟یا اصلا فکر میکنید دلش میخواهد خودش 40 تا ماشین یک مدل توی پارکینگ داشته باشد؟

 هر 40 ماشین  به هند ارسال میشود تا در سراسر ایالت چیپور از آن به عنوان ماشین آشغالی استفاده شود.!این هم انتقام از نوع هندی! با این کار کلاس این ماشین نازنین را تا حد آشغال پایین آورده شد . کار به جایی رسید که مدیر کل فروش نمایندگی های رولزرویس ملتمسانه از جناب مهاراجه تقاضا کرد هر چه زودتر جلوی این کار را بگیرد تا بیش از این به حیثیت  و اعتبار این ماشین لطمه نخورد.

 

+ نوشته شده در  Thu 9 Oct 2008ساعت 5:3 PM  توسط آرزو  | 

دوستی که برای تعطیلات به استرالیا رفته بود تعریف میکرد که در ملبورن به عروسی جالبی دعوت شدند : داماد یک جوان هندی و عروس کرد عراقی بوده و یک دختر فیلیپینی با آهنگ ایرانی میرقصیده. جالبه که همسر همین دوست ما از یک پدر آذری و مادر اصفهانی است که در کویت متولد شده و درس خوانده در انگلیس ازدواج کرده و در ابوظبی زندگی میکند.

 

                      

 

+ نوشته شده در  Sun 14 Sep 2008ساعت 11:57 PM  توسط آرزو  | 

من بچه قطب جنوبم تا شمال. من بچه شرقم تا غرب. من بچه این جهانم....اما زادگاهم تهران است. و در دنیایی زندگی میکنم که با انسان نه بر اساس یک انسان (قابلیتهایی که با تلاش به آن رسیده) -که بر اساس زادگاهش  (چیزی که  خارج از اختیارش بوده) رفتار میشود! برچسب این ایرانی!! است یا پاسپورتت کجایی است هماره تو را آزار میدهد.نه اینکه از ایرانی بودن بدم بیایید٬ که صد البته هزار بار به داشتن چنین وطن زیبا و خاک گرمش و تمدن چند هزار ساله اش که رگه هایی از آن در خون مردمانش (و من) جاری است میبالم.اما این بالیدن درونی است.افتخاری است که به درد جمعهای ایرانی یا دوستان ایران دوست میخورد. اما در جامعه - در جایی که دیگر نه تو -که ورقه ای که نشان میدهد تو در حصار کدام مرز زاده شده ای- اهمیت پیدا میکند٬ این افتخار گاهی تبدیل به نفرت میشود...و نفرت از سیاست و سیاست بازی.مصداق همین شعر : 

                               گنه کرد در بلخ آهنگری       به شوشتر زدند گردن مسگری!

آرزوی روزی را میکنم که این مرزها به تاریخ بپیوندد.و جهان ٬ وطن باشد. صدها سال پیش حمله قوم فلان به قبیله همسایه امری عادی بود. اما با تعریف مرزهای کشوری٬ چقدر مسخره و دور از انتطار به نظر میرسد اگر بشنویم کرج به تهران حمله کرده یا نهاوندی ها به خرم آبادی ها شبیخون زده اند!همه در یک کشور و تحت لوای یک قانونند.منفعت دیگر قبیله ای نیست. پس دور از انتطار نیست تحقق این آرزوی من!که همه انسانها تحت لوای یک قانون٬ و منفعت٬ نه کشوری بلکه بشری باشند. 

به امید روزی که جنگهای سیاسی فعلی به تاریخ بپیوندد و انسانها با کلمه "جنگ" بیگانه باشند.و "نژاد" و "مذهب" مایه اختلاف نشود. به حتم  که آیندگان با تمسخر از جنگهای امروزی یاد خواهند کرد.


روزی که شروع به نوشتن وبلاگ کردم پر از حرفهای نگفته بودم...تنها بودم....جایی بودم که هیچ ایرانی را نمیشناختم ...و هیچ دوست صمیمی...نوشتن در اینجا آغازی بود برای آشنا شدن با دوستهای خوب اینترنتی-نمیگویم مجازی- که هر کدامتان برایم دوستی بودید واقعی در این دنیای بزرگ  که تنهاییم را پر کردید. بعدها با ایرانیانی آشنا شدم که گروه بزرگی بودند و بسیار هم دوست داشتنی....و باز از طریق یکی از دوستان چینی ام با دو خانواده نازنین ایرانی آشنا شدم (که شاید این آشنایی از مهم ترین اتفاقات زندگیم باشد).اما همچنان شما جایگاه  خودتان را داشتید .

 دیدگاه های سیاسی- اجتماعی و داستانها و اشعار شما را برای همسر مهربانم میگفتم و این خود آغازی بود برای یک بحث شبانه...تا هنگامی که "پرنسس" در خواب است ما هم گپی بزنیم فارغ از روزمره ها. حتی گاهی جناب همسر سراغ "شهبارا" و "پروانه پشت هیچستان" و ....را هم میگرفت که : از دوستانت چه خبر؟!

....

نوشته هایم هر چه بودند از دل بود.دغدغه ها  و دیدگاه هایم...

... بماند.....تغییرات بزرگی را پیش رو دارم...برایم دعا کنید.

وبلاگ "ورق پاره های من" اینجا میماند تا شاید روزی باز هم به آن سری بزنم.گرد و غبار بگیرم و تازه بنویسم.آدرس همه شما هم در "لینک دوستان" هست....تا همیشه به یاد داشته باشم تک تک شما را

بدرود

 

+ نوشته شده در  Tue 19 Jun 2007ساعت 1:51 PM  توسط آرزو  | 

                 بگذار مرا که خوش بخسپم        در سایه ات ای درخت خرما

                

 

                                       

 

+ نوشته شده در  Tue 12 Jun 2007ساعت 9:44 AM  توسط آرزو  | 

 

همیشه "سوسن تسلیمی" برایم معما بود...زنی مستقل و قوی ,بازی های فوق العاده در فیلمهایی که ممنوع بود!چرا ممنوع؟ وقتی بزرگتر شدم از شرایط حاکم بر فضای فرهنگی ایران  چراییش را یافتم...

 

این هم بازگویی ممنوعیتها و چراها و مخالفت ها و... کوچ و ......موفقیت از زبان این بانوی مومن به هنر:

 

                                        

شروع فعالیت سینمایی تسلیمی، همزمان شد با دوره انقلاب ایران. در زمان فیلمبرداری چریکه تارا، اعتراض‌های اجتماعی به اوج خودش رسیده بود. او می‌گوید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sun 10 Jun 2007ساعت 12:47 PM  توسط آرزو  | 

یک" دفتر" میتواند تا 4  "مدیر کل"  داشته باشد و بسته به حجم کار تعدادی "کارمند استخدامی"

یک "دفتر" میتواند تا 4  "مدیر کل"  داشته باشد و بسته به فعالیت کاری, به صورت  نامحدود "کارمند ساعتی و پیمانی"

 

"بزرگی" می فرمایند: {خدا نمیتواند نسبت به چیزی که در 15 سالگی در وجود جوان قرار داده بی تفاوت باشد}.لذا چارت سازمانی را به صورت فوق تهیه و ارائه مینماییم.

در صورت عدم توانایی استخدام مدیر کل- میتوانید فعلا با نیروهای ساعتی و پیمانی شروع کنید!

 

اصلا هم فکر نکنید که خدا در وجود جوان 15 (تا 70 )ساله چیزی به نام عقل, وجدان, اراده, عشق,کرامت-صبر ...قرار داده!

                          

 

 

 

واژه نامه:

"دفتر": مرد

"مدیر کل": زن(همسر عقدی)

"کارمند استخدامی": کنیز و خدمتکار

"نیروی ساعتی": ....یا همان صیغه موقت

"بزرگی" : به اخبار رجوع کنید !

دلیل انتخاب عکس خرگوش : به همان دلیلی که مجله معروف ..p..b هم از آرم خرگوش استفاده میکند.برای توضیحات تکمیلی به وبلاگهای جانور شناسی سر بزنید!

+ نوشته شده در  Wed 6 Jun 2007ساعت 9:1 AM  توسط آرزو  | 

روز شنبه ۱۹می- نمایش "لیلی و مجنون" به کارگردانی پری صابری در فرهنگسرای ابوظبی به روی صحنه رفت.(تعداد تماشاگران انگلیسی زبان از تماشاگران فارسی زبان بیشتر بود!)

قیس عامری (مجنون)

مجنون در فراغ لیلی

عروسی لیلی و ابن سلام

زندگی مجنون با جانوران

التماس پدر و مادر مجنون برای بازگشت او

زاری لیلی -به ظاهر برای مرگ شوهر ولی در اصل برای دوری از مجنون- و در باطن برای خویش که زن است و مظلوم.  از ظلم پدر و حرف مردم و دوری از عاشق و ترس از بد نامی و نتوانستن بیان کردن درد خویش!

وصال

و ...مرگ لیلی

+ نوشته شده در  Sun 20 May 2007ساعت 9:58 PM  توسط آرزو  | 

مدتها پیش ساغر عزیز من رو به یک بازی وبلاگی دعوت کرده بود- که از ترسهای کودکی بگوییم . من اسم این بازی رو میگذارم "بازی آبرو بر"! آخه این بر و بچ!!!!؟؟؟ وبلاگی نمیدانند ما برای خودمان کلی زحمت کشیده ایم آبرو جمع کرده ایم؟ هی به بهانه های مختلف از زیر زبون آدم- حرف میکشند و پته(پتو) را به باد میدهند؟ که چه؟

اما از آنجایی که ما ساغر را خیلی دوست داریم دعوتش را اجابت کردیم- هر چند با تاخیر یک ماهه!

 

من در کودکی از هیچ چیز نمیترسیدم .باور کنید.اما راستش الان از یک چیز میترسم:

۱:سگ- حتی اگر از نژاد کوتوله پشمالو باشد!

۱:تاریکی + تنهایی (حتی اگر همه فک و فامیل در منزل باشند و در خواب- من بعد از ساعت ۱۲ نیمه شب نمیتوانم تنها تلویزیون ببینم- این هم از تاثیرات فیلمهای ترسناک ...)

۱:مرگ در آب (به نطرم وحشتناکترین نوع مردن است. زنده باشی و ببینی که نمیتوانی نفس بکشی....حتی با تصورش هم احساس خفگی میکنم)

۱:دیدن یک کوسه از نزدیک -در حالیکه با دندانهای وحشتناکش به سمت من می آید.

۱:زلزله

۱:جنگ جهانی سوم

 ...

همین! هر چه فکر میکنم شماره ۲ یادم نمی آید...

+ نوشته شده در  Wed 16 May 2007ساعت 2:27 PM  توسط آرزو  | 

گوش کنید: ( به دلایلی موفق نشدم موزیک مورد نظرم رو آپ لود کنم...تو این آدرس میتونین به آهنگهای آفریقایی گوش کنید) 

 

                                     

+ نوشته شده در  Tue 15 May 2007ساعت 1:19 PM  توسط آرزو  | 

شعر  فروغ با صدای زیبای بانویی به نام مهوش

+ نوشته شده در  Sat 12 May 2007ساعت 0:14 AM  توسط آرزو  |