تبليغاتX
ورق پاره های من

ورق پاره های من

جنگ با باورهای کهنه و قدیمی گاه از جنگ با دیو سفید هم سخت تر است

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است


بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 11:56  توسط آرزو  | 

 

اگر ما چیزی را نمیتونیم با حواس پنج گانه مون درک بکنیم دلیل بر" نیستی" نیست.اطراف ما پر است از امواج مغناطیسی از( امواج رادیویی و مادون قرمز تا ماورا بنفش) بدن ما آشکارساز این امواج نیست یعنی نه آنها را میبینیم نه میشنویم نه لمس میکنیم..ولی وجود دارند چون اونها را با دستگاه هایی میتوانیم آشکار کنیم.مثلا رادیو آشکارساز امواج مغناطیسی با طول موج پایینه،  تلویزیون ، موبایل و دستگاه های بی سیم و...

 

من نمیتوانم ادعا کنم که در این خلقت بزرگ بینهایت کهکشان ،خدا فقط ما انسانها را به عنوان تنها موجودات هوشمند خلق کرده است. شاید جایی در کهکشان یا در همین زمین موجوداتی باشند در حد ما یا بسیار هوشمند تر. ولی اینکه ما برای این موجودات احتمالی، شکل و شمایل متصور باشیم و برای آنها نام و نشان بگذاریم چیزی جز تخیلات خلاق انسانی نیست:

 

"جن" ها 30 تا 40 سانتی متر قد دارند در سردابها یا اعماق جنگل زندگی میکنند .

اگر شبها به پشت بخوابی "آل" روت میفته و چون آل دماغ نداره صورتش را روی صورتت میگذاره ونفس نمیتونی بکشی و چون لبهاش روی لبهاته صدات هم در نمیاد و چون خیلی سنگینه دست و پات رو هم نمیتونی حرکت بدی.

"گوراگورا" موجودیه که هر کسی رو ببوسه باعث عطسه میشه.

....

حالا خودتون رو بگذارید جای کسی که تا حالا اینها رو نشنیده ،یعنی" والد"ش پاکه...منصفانه بعد از شنیدن این تعاریف، چه احساسی پیدا میکنید؟

یکی! از دلایلی که نشان میده اینها زاده تخیلات بشریند همین که همه این موجودات اجزای انسانی دارند مثلا یک چشم ،دوتا گوش دراز، پا هایی به شکل سم و.....

 

زمانی که روز برای انسان طولانی تر از امور روزانه اش بود(وقت زیادی داشت!) و نمیتوانست به اعماق جنگل برود یا به خاطر وهم از تاریکی به سرداب نمرفت یا صداهایی از چاه میشنید... این داستانها ساخته شد. سینه به سینه نقل شد تا رسیده به جایی که بخشی از "ایمان" ما شده. و اگرخلاف این ها را به کسی بگویی آنچنان با تعجب و حیرت میگوید" یعنی تو به جن اعتقاد نداری؟؟؟

 

شنیدن این داستانها همانقدر شیرین است که شنیدن داستانهای الهه های یونان باستان.الهه هایی با سر آدم و دم گاو و سم اسب با بدنی شبیه شیر...واعتقاد به وجود چنین تعاریفی، به همان اندازه غیر منطقی است که داشتن اعتقاد به چنان الهه هایی.

به هر حال هنوز منکر وجود موجودات ناشناخته نیستم اما نه به شکل "جنی" که در چاه زندگی میکند و نه به شکل "ای تی" که از فضا آمد و مهربان بود و نه به شکل " گودزیلا"یی که از سر از آب ها در آورد و نه به شکل...

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 10:12  توسط آرزو  | 

 
- مامان !میدونی کی این گلها رو رنگ میکنه؟
- تو بگو
- یه باغ بزرگه  قد یه غول.یکی  توش تخم گلها رو میکاره . همه ی گلهاش سفیدن . بعد اونا رو با آبرنگ هر رنگی که دوست داشت میکنه بعد هم اینجوری (انگشتای کوچولوی شصت و اشاره شو با ظرافت به هم نزدیک میکنه) گلها رو میکنه -آروم آروم میذاره تو باغچه ی این پارک...
 
این دقیقا مکالمه ای بود که دیروز بین من و گل 4 ساله ام رد و بدل شد....
چقدر ساده خدا رو به تصویر کشیده.خدایی که گلها رو رنگ میکنه - به اسم ”یکی“ ...
شما چی فکر میکنید؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 9:22  توسط آرزو  | 

گویند در دشتهای بلند-ختن آهو بچه ای میزیست به غایت غره و خوب صورت و هوشیار.گردش نمی کرد مگر در بلندترین مرغزارها-چرا نمیکرد مگر از پر آب ترین علف  ها و نمینوشید مگر از بلندترین و زلال ترین سرچشمه ها.سخت مغرور و مطمئن به خویش بود.با همه رعنایی و زیبایی شاخ و سم و پوست-شکار هیچ شکارچی نشده بود-از چالاکی بسیار. روزی از روزها وقتی که دیگر جوانی رعنا شده و از سحر تا شام محصور در میان گله ماده آهوان عاشق از این سوی به آن سوی میرفت-در حال چرا رایحه ای به غایت خوش به مشامش رسید.آن چنان که اگر شمیم همه ی بهارانی را که پشت سر گذارده بودو عطر آن همه دشتهای پر سوسن و سنبل را که زیر پا نهاده بود-یکجا اکسیر میکردند- به قدرت آن نمیشد . مست و شیدا سر به دنبال منشا آن عطر گذارد. تو گویی عصاره ی عشق بود که این چنین بی قرارش کرده -پس باید می یافتش که از کجا بر می خیزد.

رفت و رفت و رفت- اما بی حاصل. آن عطر جادویی همچنان همه جا منتشر بود.تا هر کجا که میرفت-گویی در پیش رو بود و اگر خسته از جست و جو- رو به سوی بازگشت میگذاشت باز همان بو در مقابلش بود. رو به شمال و جنوب مقابلش بود.رو به غرب و شرق مقابلش بود- کارش به جنون کشیده بود اما این وسوسه رهایش نمیکرد.بهار و بعد تابستان هم گذشت و عجایب آنکه عطر زایل نمیشد و او غافل. از قشلاق به ییلاق باز به دنبال آن از این صخره به آن صخره و از این کوه به آن کوه میشتافت و همچنان شیدا و بیقرار بود که اول روز. اما هیهات که مظهر آن را نمی یافت که نمی یافت.

 سالیان دراز در این جست و جو به سر شد تا که نوجوانی را به جوانی و جوانی را به پیری برد. روزی در زمستانی سخت-پیر و خسته و ساق و شاخ در هم شکسته- روی برفهای قله ی بلند- ناغافل طعمه ی شیر کوهی شد و درست در همان لحظه که دندان شیر شکمش را درید-در آخرین  نفس ها- با اقیانوسی از حسرت و شگفتی -سرانجام  آتچه را که عمر را به خاطرش باخته بود جورید:آن رایحه ی جادویی از مشک پنهان در ناف خودش بود و او غافل در طلبش عالم را در نوردیده و عمر را باخته بود و عاقبت ذلیل- پاکباخته و شکم دریده- حقیقتی را یافته بود که دیگر به کارش نمی آمد.

اما

داستان بیشتر انسان ها حدیث آن آهوی ختن نیست که رایحه ی خود باز ندانست .حکایت راسوی بیچاره ایست که گند خود گم کرده بود و به این و آنش نسبت میداد.

....

برگرفته از کتاب "کیمیا خاتون" نوشته خانم سعیده قدس

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 23:9  توسط آرزو  | 

خسته شدم این چه وضعیه... - من گفتم شروع میکنم به نوشتن یه وبلاگ .حرفایی که اینجام (دارم با دست بالای گلومو اشاره میکنم) مونده رو میگم هم آروم میشم هم  ...خلاصه شروع بلاگم به هدف یه قدم نزدیک شدن به آرامش! بود...اما از اونجایی که ما آدما اصولا عادت داریم هر چی درست میکنیم میشه مایه درد سر و سلب آرامشمون -اینم شده خوره روح من که ای بابا چی بنویسم..صبحها هنوز بیدار نشده ذهنم میگه:هنوز مطلب پیدا نکردی؟ پنداری اگه من ننویسم اصلا دنیای بلاگ ها و بلاگفا میره زیر سوال.؟


من دارم دو کتاب رو همزمان! میخونم و بهتون پیشنهاد مصرانه میکنم حتما شما هم کتابها را بخرید و بخونید..اول کتاب"پله پله ملاقات تا خدا" نوشته دکتر عبدالحسین زرین کوب و دوم کتاب" کیمیا خاتون" نوشته سعیده قدسی.

کتاب اول در مورد زندگی مولاناست. از تولد تا ...و به قلم زیبا و سنگین دکتر زرین کوب .

کتاب دوم در مورد "کیمیا خاتون" نوشته شده البته وقایع در قالب یک داستان بسیار زیبا.

"کیمیا خاتون " اشرافیزاده از پدری ایرانی و مادری یونانی است که با ورود مادرش (بعد از جوانمرگ شدن پدر) به حرم مولانا- وارد زندگی مولانا شده و در آخر به زنی "شمس تبریز" در می آید که ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 شهریور1385ساعت 9:11  توسط آرزو  | 

چند روز پیش اتفاقی به وبلاگی(http://eshghe-nefrin-shode.blogfa.com/) را خوندم که خیلی سیاه نوشته بود ولی عمیق.براش پیام گذاشتم و ایشون هم لطف کرد و به من سر زد . از جوابی که برام نوشته بود خوشم اومد بر خلاف تصمیمی که گرفته بودم که دیگه اون بلاگ نرم  رفتم و براش پیام زیر را گذاشتم ....فکر میکنم موضوع خوبیه برای بحث و شنیدن نطرات شما.....

"من دوباره اومدم .میدونی چرا ؟چون من با کسی رفت و آمد میکنم که از همنشینی باهاش لذت ببرم- یاد بگیرم -احساس تفاهم کنم... حالا اگه سلیقه چیدمان خونه اش با من جور نیست اشکالی نداره...لذت بردم از جوابتون...واقعا کاش میتونستیم کاری کنیم تا بچه هامون به ما افتخار کنند...
در مورد دلایلی که برای غمگبن نوشتن ,بیان کردی,با همش موافقم به جز اینکه غرق در خوشی های دنیا نشیم...من وقتی نوجوان بودم هر صحنه دردناکی شدیدا روم تاثیر میگذاشت...یادمه وقتی یه بار شاهد لرزیدن یه مرد معتاد که توی سرمای پاییز روی زمین افتاده بود و همه با ترحم نگاهش میکردن و سر تکون میدادن ومیرفتن ولی هیچ کس براش کاری نمیکرد,بودم تا 3 روز گریه میکردم و میگفتم چرا من هم هیچ کاری نکردم(چون مادرم گفت که که برای تو که دختر جوونی خطرناکه..). یا وقتی تو تلوزیون میدیدم آدمهایی رو که برای گرفتن حقشون یا بیان عقیدشون کتک میخورنتا مدتها متاثر میشدم یا وقتی عکس بچه بیافرایی را که از گرسنگی دونه دونه دنده هاشو میشد شمرد ,میدیدم, تا چند روز غذا از گلوم پایین نمیرفت یا.... ولی بعدها به این نتیجه رسیدم که غم برای غم فایده نداره ...اگه کاری از دستم بر میاد باید بکنم وگرنه چه فایده از دیدن غم ؟....من دستم به بچه بیافرایی نمیرسه من کاری برای یه این همه آدمهای مورد ظلم واقع شده نمیتونم انجام بدم ... ولی میتونم شاد باشم میتونم این شادی رو انتقال بدم تا شاید لا اقل یه گوشه دنیا آدمها شاد باشن..شادی هم مسریه..باور نداری امتحان کن....."

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 22:24  توسط آرزو  | 

توی یکی ا زوبلاگها مطلبی نوشته بود به این مضمون که "ببینین این عربها با ما چه میکنن"... خواستم براش پیام زیر رو بگذارم ولی دیدم هم طولانی شد و هم اینکه میخواستم بقیه دوستان هم بخونن و نظر بدن..بی غرض و تعصب  ...دوست دارم کسی که میخواد نظرشو بگه فقط ۱ دقیقه فکر کنه که این حرفش حرفیه که بهش یاد دادند یا خودش با مطالعه و تفکر به این نتیجه رسیده.....

میدونی ما عادت کردیم مشکلاتمونو بندازیم گردن دیگران وفکر میکنیم همه دنیا چه عرب چه غرب فقط میخوان کشور ما و جوونای ما رو خراب کنن.....کی گفته بد بختی ما مال اعرابه؟اعراب به ما حمله کرد- خوب -مغول هم حمله کرد انگلیس و پرتغال هم ما را مستعمره خودشون کردن و ...پس چرا ما فقط به اعراب گیر میدیم اگه فقط به حمله باشه همه اون زمان به هم حمله میکردند همه به دنبال رعیت بیشتر و خراج بیشتر بودند ایران هم پدر همه را در آورده بود..تاریخ را بخونید ببینید خوارزمشاهیان و....چه جوری ملک گشایی میکردند و به هر دیاری میرسیدند تباهی و نابودی به بار می آوردند...اگر به خرابی باشه که هیچ کس مثل قوم وحشی مغول تیشه به ریشه فرهنگ ایران نزد...اعراب هم به ما حمله کردند ولی ما ایرانیها!!! حاضر شدیم دین آنها را بپذیریم- به زبان آنها حرف بزنیم ...همین الان بیش از 60% زبان روزمره و اداری ما عربیه! الان بیشتر از خودشون برای دینی که به ما دادند دل میسوزونیم و پیرهن پاره میکنیم ! بیاین چند تا کشور عربی برین ..نه یکی! همین امارات که کرور کرور آدم از ایران اسلامی! میرن اونجا تا خرید کنند و مشروب بخورند و کنسرت برن...ببینین اونها مسلمونن یا ما؟روز جمعه توی تمام مسجدهاشون نماز جمعه میخونن و  اینقدر شلوغ میشه که بیرون هم صف میکشن ...خودشون میرن نه به زور و ترس اونها رو از سربازخونه ها -اداره هاو ...جمع میکنن و نه بسیجی بی عقل و نان به نرخ روزخورن..فقط مسلمونن
حالا این جماعت ببین چه کشوری دارن درست میکنن...به تکنولوژی کاری ندارم -به صنعت توریسم و هتلداریشون کار ندارم-به اجرای قوانین شهری شون کار ندارم -... یه مورد ساده ولی اساسی : توی فروشگاه هاش همه جور آدم هستند از زنهای عرب اماراتی که با پوشیه میان تا زنان اروپایی با شلوارک وتاپ...من ندیدم که محض رضای خدا یه نفر از این جماعت مسلمان دلش برای اسلام شور بزنه و بخواد این دختران از خدا بی خبر بی حجاب را نهی از منکر کنه...
چند وقت پیش توی یکی از Mall های بزرگش شوی لباس بود دختراها و پسر ها ی جوون با لباسهای مختلف به سبک fashion میامدند و میرقصیدن و جالب اینکه چند زن با پوشیه آمدند نشستند دیدند لذت بردند مدل برداشتند و رفتند....آنها پذیرفتند که پیشرفت کشورشون و بالا رفتن فرهنگشون و سطح زندگیشون در گرو ارتباط  با دنیاست...کاری ندارن کسی که میاد تو کشورشون چه دینی داره مهم اینه که براشون سرمایه گذاری میکنه خرید میکنه پول میاره  ....خودشون هم به راه خودشون....


امان از این اعراب سوسمار خور- از دست انگلیس پدر سوخته -این ژاپنیها با چشمای مسخرشون-...... ما فقط بلدیم کوتاهی ها بی عرضه گیها تنبلی ها بی برنامه گی ها.بی......مون و بندازیم گردن دشمن!!!!! و آنها را با الغاب سوسمار خور و کافر و ...خطاب کنیم و بشینیم به سبک پیرزنان بگیم :" یادته مادر- قدیما چه روزگاری داشتیم..یه شاه داشتیم کوروش ..یه قصر ساخته بود یه همچی - چی بگم مادر از عدالتش که هر چی بگم کم گفتم...بیمه داشتیم- کارگر روز مزد داشتیم-حقوق بشر داشتیم-نمیدونی مادر... چه روزگاری.. حیف که دست سرنوشت با ما چه کرد..."

از ماست که

 

 بر ماست

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 0:2  توسط آرزو  | 

صبح روز سه شنبه۲ آبان ۱۳۷۴ یک خورشید گرفتگی کامل در ایران رخ میدهد.مسیر سایه ماه روی زمین از ۱۰۰کیلومتری جنوب تهران شروع میشود و با گذشتن از دشت کویر به طبس و بیرجند میرسد و به طرف مرز افغانستان پیش میرود.خورشید گرفتگی کامل در تهران دیده نخواهد شد.تهران در نیمسایه است ولی در طبس و بیرجند کاملا قابل مشاهده است....

و این شد که:عصر شنبه ساعت ۶بالاخره راه افتادیم.گروه ۲۳ نفری شده بود ۳۶ نفر.دخترها  من و معصومه و شبنم و زهره و طیبه و الهام  بودیم و دو تا از بچه های خواجه نصیر و سه نفر از ورودی های ۷۴.......به آرامگاه عطار و کمال الملک رفتیم بعد هم خیام.برای شام به بیرجند رسیدیم.....قرار بود فردا ساعت ۴ صبح گروه آقایان  میامدند دنبالمون .قرار بود فقط ما بچه های نجوم بریم تا همه چیز را برای روز کسوف آماده کنیم اما همه بچه ها اومدند بیچاره الهام چقدر حرص خورد.با اتوبوس رفتیم تا رسیدیم به "قلعه فورگ" ۱۰۰کیلومتری بیرجند.روستای فوق العاده زیبا.تا رسیدیم همه اهالی آمدند برای کمک و وسایلمان را تا طبقه اول قلعه بالا بردند .از بالای قلعه روستا دیده میشد تمام بامهای خانه ها انباشته از زرشک بود .زرشکهایی که از باغها چیده بودند و برای خشک شدن پهن کرده بودند.زیبا زیبا زیبا...

امروز قرار شد من و طیبه کار با تئودولیت را یاد بگیریم و برنامه کاری هر کس هم برای فردا داشت تهیه میشد. ..وقتی وظیفه ها اعلام شد کافی بود قیافه زهره رو ببینی.قرار بود فردا دقیقآ لحظه کسوف کامل -لحظه ای که همه دارند به آسمان نگاه میکنند - زهره میبایست پشت به خورشید و روی زمین دنبال سایه های پرنده بگرده.....

 

از ورق پاره های من -زمانی که یک دانشجوی فعال فیزیک بودم و سفری دانشجویی از طرف دانشگاه برای دیدن و ثبت یک واقعه بی نظیر را به روستایی اطراف بیرجند داشتیم....الان چیز زیادی از اطلاعات نجومیم خاطرم نیست و لی تمام راه سفر را با تمام ریزه کاریهاش به یاد میارم..به یاد همه دوستان دوران دانشجوییم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 15:2  توسط آرزو  | 

اینها واقعا ورق پاره های منند...سالها پیش-وقتی که ۱۸-۱۷ ساله بودم- هر کتابی که میخواندم نکته های جالبشو یادداشت میکردم...حالا بعد از جابه جایی های متوالی واقعا ورق پاره اند ..ولی بسیار با ارزش....

ورق پاره هایی از کتاب "سینوهه" :

...این لاابلی گری به درجه بیشرمی رسیده زیرا مردها با وقاحت هر چه تمام تر سینه و شکم خود را میپوشانند!در صورتی که خدایان انسان را عریان آفرید تا انسان پیوسته عریان باشد.حتی زنها هم مانند مردها وقیح شده اند و شکم و سینه خود را پنهان میکنند.......

...ازدواج خواهر و برادر در مصر (۴۰۰۰سال قبل) مجاز بود.

...زنهای اشراف موهای سر خود را میتراشیدند و موی عاریه بر سر میگذاشتند.از بزرگترین موفقیت های یک مرد نوازش سر تراشیده زن بود!

...در مصر در ۴۰۰۰ سال پیش هم ۵/۱ (خمس) محصول به خدایان ! تعلق میگرفت.(البته از طریق آخوندهای اونموقع یعنی کاهنان!)

...پادشاه آمو گفت:"هیچ زمامداری عقیده به آزادی ندارد. بلکه با این عنوان مردم را فریب میدهد" (...!)

...مادر فرعون:"با اینکه نفرتی تی زیباست نمیدانم چرا دختر میزاید.وقتی زن زیبا باشد و مرد از روی علاقه با او ازدواج کند او نباید دختر بزاید"...

کاهنان در مقابل الهه جنگ با کارد بر فرق سر خود میزدند.(همون قمه زنی شیفتگان حسین!)

...مادر فرعون:"خدای آتون را ما (من و کاهن بزرگ آمون) برای منافع خودمان به وجود آورده ایم" ...!

...مادر فرعون:" در این دنیا نیک و بد وجود ندارد. نیکی و بدی چیزی موهوم است. نیکی و بدی در موفقیت یا عدم موفقیت ماست..با این وصف گاهی که فکر میکنم برای حفظ و توسعه قدرت مرتکب چه اعمالی شده ام میلرزم و میترسم...

.....بعدا بازم میگم

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 11:55  توسط آرزو  | 

در آغاز وقتی اولین واگنهای قطار را می ساختند از  همان معیارهایی استفاده کردند که در ساخت کالسکه به کار میرفت.چرا فاصله چرخهای کالسکه اینقدر بود؟چون خیابان های قدیم مطابق با این فاصله ساخته شده بود و کالسکه ها فقط با رعایت این فاصله میتوانستند رفت و آمد کنند.

کی تعیین کرده بود که عرض خیابان این قدر باشد؟...و ناگهان بر میگردیم به گذشته های خیلی دور :رومی ها نخستین مهندسان بزرگ راهساز-این طور تصمیم گرفته بودند.دلیلش چه بود؟ارابه های جنگی را دو اسب میراندند و وقتی دو اسب را از نژادی که در آن زمان به کار میرفت کنار هم بگذاریم- فضایی معادل ۱۴۳.۵ سانتی متر را اشغال میکند.

بدین ترتیب رومی های باستان فاصله ریلهای قطار امروز را تعیین کرده اند-ریلهایی که برای مدرن ترین قطارهای سریع السیر هم به کار میرود.وقتی مهاجران به ایالات متحده رفتندو شروع به کشیدن خط آهن-فکر نکردند شاید بهتر باشد این فاصله را تغییر دهند و با حفظ همان نسبت کار را ادامه دادند.جالب اینکه این موضوع بر ساخت اتوبوس های  فضایی هم تاثیر گذاشت:مخازن سوخت آنها در ایالت اوتاه ساخته میشد و باید آنها را با قطار به مرکز فضایی فلوریدا میرساندند....

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 16:40  توسط آرزو  | 

فاصله ریلهای قطار۱۴۳.۵ سانتیمتره.چرا اینقدر عجیب؟چرا ۱۴۳ یا ۱۴۴ نه؟.....

بعدا میگم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 10:39  توسط آرزو  | 

میپرسد چرا مردم غمگینند؟

پیرمرد جواب میدهد:"ساده است.مردم اسیر سرگذشت شخصی شان هستند.همه اعتقاد دارندهدف این زندگی-پیروی از یک برنامه است.کسی از خودش نمیپرسد که آیا این برنامه ی خود اوست یا شخص دیگری آنرا برایش ریخته...تجربه کسب میکنند-خاطره میاندوزند.ماال جمع میکنند و نظرات دیگران را بر دوش میکشند که سنگین تر از حد توان آنهاست...بنابراین رویای خودشان را فراموش میکنند......

(برگرفته از کتاب زهیر-کوییلو)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 10:18  توسط آرزو  | 

سلام به تو

این اولین وبلاگ منه

نیاز به نوشتن و سهیم کردن دانسته ها-احساسات و پرسشهایم را داشتم و شروع کردم...

تصور یافتن کسانی که همفکرند با من -تصور یافتن دوستانی -هر چند شاید هیچ گاه نبینمشون بسیار هیجان انگیزه...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 8:54  توسط آرزو  |