تبليغاتX
ورق پاره های من

ورق پاره های من

جنگ با باورهای کهنه و قدیمی گاه از جنگ با دیو سفید هم سخت تر است

آخ جون دارم میرم به تهرون....
+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 16:44  توسط آرزو  | 

 

مردی در کنار ساحل ایستاده  بود .به دریا نگاه میکرد. کناره ساحل دورترها, مردی بود که با هرقدم, روی زمین خم میشد و چیزی از روی زمین برمیداشت و به دریا می انداخت ...مرد اول توجهش جلب شد...برایش حرکت این مرد عجیب بود.صبر کرد تا نزدیکتر رسید .از او پرسید که چه میکند...مرد آفتاب سوخته گفت "این خرچنگ های کوچک را میبینی ..اینها آنقدر سبکند که با موجهای کوچک به ساحل می افتند ولی نمیتوانند خودشان به آب برگردند. من به اینها کمک میکنم تا در آفتاب خشک نشوند و نمیرند.

مرد اول گفت: هیچ میدانی دهها کیلومتر طول این ساحل است؟ میتوانی تصور کنی چندین هزار از این خرچنگها روی ساحل افتاده اند؟کار تو بیهوده است...تو چه تاثیری روی این گروه بزرگ بیچاره از خرچنگ هایی داری که دست سرنوشت برای آنها مرگ در خشکی را انتخاب کرده است؟

مرد آفتاب سوخته گفت: برای من مهم نیست که چند هزار خرچنگ در این کناره افتاده اند...هیچ عقیده ای هم ندارم که این کارم چه تاثیری بر سرنوشت جمعیت آنها دارد... خم شد .خرچنگ کوچکی را برداشت و به آب پرتاب کرد و ادامه داد: اما میتوانم روی سرنوشت این یک خرچنگ  تاثیر بگذارم.

 

 

و یک حرف از گاندی: اگر هر هندی مسئولیت اطراف خودش به اندازه درازای دستش را به عهده بگیرد هندوستان  پاکیزه و سالم خواهد شد.

 

حالا شما به جای جمعیت خرچنگها و هندیها هر چیزی که دوست دارید بگذارید...مثلا ایرانی!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 دی1385ساعت 21:51  توسط آرزو  | 

خسته ام , گرفته ام,

هوای بیرون آفتابی است و گرم, اما من ابری ام.

مثل هوای تهران.صبح که با مادر صحبت میکردم گفت از دیشب دارد یکریز برف میبارد...تا صدایش را شنیدم من هم باریدم.

هیچ چیز آرامم نمیکند.چیزی میخواهم که نمیدانم چیست.شاید یک تغییر بزرگ.

 یک تغییر بزرگ, اما نمیشود.مدتهاست صبر کرده ام, نمیشود!

همیشه همینطور بوده.چیزی که دیگران به راحتی به دست می آورند برای من همیشه سخت بوده, زمان برده, گیر داشته, خدا با من بازی میکند. نه! مرا بازی میدهد. مرا انداخته وسط میدان تا با کفتارهای زمانه بجنگم و خود در بالا نشسته و به من میخندد. به این جنگ و به من! میخندد.

دلمان را خوش میکنند که "قسمت" است....به که بگویم ؟ برای تغییر "قسمت" خودم!این چیزی که مال من است –زندگی من است  و  سرنوشت من باید چه بکنم؟ این چیزی که تمام زندگی مرا میسازد ولی ریسمانش دست من نیست؟

حس مترسکی را دارم در یک جالیز سبز و بزرگ  که هیچ کاری از دستم بر نمی آید حتی تکاندن کلاغ روی شانه ام...حس عروسکی دارم که نخهایم را کس دیگری میگرداند با این تفاوت که من اندیشه دارم و آرزو ...و این دشوارتر است...

 

مادربزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

....

من چشم خورده ام مادربزرگ

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم

شعر ازحسین پناهی

+ نوشته شده در  شنبه 23 دی1385ساعت 21:6  توسط آرزو  | 

شتر بچه: مادر! میتونم یه سوالی بکنم؟

مادر شتر: آره عزیزم- چیزی ناراحتت میکنه؟

شتر بچه: چرا ما کوهان داریم؟

مادر شتر: خوب پسرم...ما حیوانات بیابانی هستیم..آب را در کوهانمان ذخیره میکنیم و میتوانیم مدتهای طولانی بدون آب در بیابان سر کنیم!

شتر بچه: خوب.چرا پاهای ما دراز و انگشت پاهامون گرده؟

مادر شتر: پسرم معلومه که به همین دلیل ما از هر حیوانی بهتر میتوانیم در بیابان راه برویم- اونهم به مدت طولانی!

شتر بچه: خوب.چرا مژه های ما اینقدر بلنده؟ گاهی وقتها منو واقعا اذیت میکنه.

مادر شتر: پسر عزیزم این مژه های بلند و ضخیم بهترین پوشش برای چشمهای ما شترها هستند از باد و شن بیابان.

شتر بچه: فهمیدم. پس کوهان ما برای ذخیره کردن آب توی مسافرتهای بیابونی است. شکل پاهامون برای راه رفتن توی بیابون مناسبه و مژه های ضخیممون چشم ما شترها را از شنهای بیابون محافظت میکنه...اما یه سوال دیگه.....

مادر شتر: بپرس عزیزم

شتر بچه: میشه بگید پس ما اینجا - تو این باغ وحش لعنتی!- چی کار میکنیم؟

....

مهارت - دانش- توانایی و تجربه تنها زمانی مفیدند که در جایگاهی درست ایستاده باشیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 دی1385ساعت 21:23  توسط آرزو  | 

۱:  فکر میکنم سال  ۱۳۷۹ بود.در یک شرکت معظم دولتی  کار میکردم. روزی یکی از همکاران محترم که فقط او را گاهی ساعت ۴.۵ بعداز ظهر  موقع ترافیک آسانسوری میدیم (جزو کسانی بود که میدانست در آن ساعت شلوغ در کدام طبقه از ۱۵ طبقه بایستد تا این بالابر انسانی برایش جا داشته باشد...و بعد در حالیکه  ساردین وار با لبخند به کسانی که توی طبقات دیگر منتظر بودند سلام میکرد!) به هر حال این بانو  به واحد ما آمد و با مهربانی و دلسوزی از اینکه من فقط چون شما رو دوست دارم اینا رو براتون میگم ...دلم نمیخواد همینجوری کارمند بمونید و...من و چند همکار از همه جا بی خبر را ارشاد "پنتاگونو"یی کرد...از انجایی که من دوست ندارم دل کسی رو  بشکنم ! به جناب همسر زنگ زدم و درخواستم را مطرح کردم...مبرهن است که کاملا  این "پنتاگونو" را میشناخت و مبرهن تر است که فرمودند "نع!"...اما از آنجایی که من  دوست ندارم دلم شکسته شود توانستم همان روز بعد از صرف ناهار با جناب همسر به بانک نزدیک اداره رفته و کمی! پول از حساب برداشتیم....و به همان بانوی آسانسور سوار دلسوز دادیم...از همان لحظه هم شروع کردم به دنبال سه آدم دیگه گشتن..کسانی که خیلی دوستشون داشتم و نمیخواستم همینجوری بدبخت بیچاره و فقیر و بمونن!!!همان شب جایی دعوت بودیم از دوستان...یک زیر گروه پیدا شد...پولش را هم داد..البته هنوز به خودمان مدرک ثبت نام یا برگه های پنتاگونو نرسیده بود...ولی ماشالاه از بس بیزینسمان خوب بود جنس ندیده را فروختیم..دومین مشتری هم یکی از همکاران جناب همسر بود که به دلیل اعتمادی که به شخص شخیص وی داشت هر چه گفته شد بی هیچ ارشاد اضافه ای پدیرفت.پولش را هم نقدا فردای همان روز پرداخت..هنوز ۲ روز از خرید ما نگذشته بود که تمام رسانه ها رسما اعلام کردند " آقا پنتاگونو تعطیل"...ضرر مادی را به حساب دیگری گراشتیم  اما این ۲ زیر گروه طفلک! هنوز که میبینمشان خجالت میکشم..

۲: سال اول دبیرستان درسی داشتیم به اسم "دانش اجتماعی" تنها درسی که در طول تمام مدت تحصیل از آن نفرت داشتم .دو ثلث اول نمره قبولی نبود...ثلث سوم.سر جلسه امتحان بعد از جواب دادن به سوالها -هر چه میشمردم بیشتر از ۸ نمیشدم...روزی که رفتم کارنامه را بگیرم..خانم ناظم یک دسته تجدیدی ها داشت یک دسته قبولی ها..تا منو دید بی هیچ سوالی دنبال کارنامه ام در لیست قبولی ها گشت..امید که نداشتم پیدا کند هیچ.با شرمندگی تجدیدی باید چه میکردم.ولی در کمال ناباوری قبول شده بودم..با خودم گفتم ناظمی کسی پا در میانی کرده تا با این همه نمره خوب- از دانش اجتماعی تجدید نشوم.خانم معلم هم ۱۰ داده...باورتان نمیشود وقتی کارنامه را دیدم نمره این درس چند بود...۱۸!!  باورم نمیشد..محال بود...تا اواخر سال دوم دبیرستان همش منتظر بودم خبر برسد اشتباهی شده...هنوز هم میگویم من باید ۸ میشدم به خدا...

۳: من برعکس خانومهای دیگر اصلا از سوسک نمیترسم.فقط چندشم میشود .برای همین هر بار که چشمم به این موجود زشت بی خاصیت میفتد بالای بلندی میروم و برای خبر کردن دیگران از "آژیر جیغ" استفاده میکنم...یکبار هم در را به روی جناب همسر که ساعت ۹ شب خسته از سر کار برگشته بود باز نکردم.چون یکی از همین موجودات خبیث دقیقا بین درب و چهارچوب ایستاده بود ...طفلک جناب همسر! ۶ طبقه را مجبور شد از پله پایین برود (چون آسانسور در دست تعمیر بود) تا من کلید را از پنجره بندازم و خودم به اتاق پناه بردم ودر را بستم ...

۴:بچه لوس را دوست ندارم چون خودم هیچوقت لوس نبودم. خاطره ای که در خانواده مان مشهور است روایت میکند که من در زمان بچگی قاشقی داشتم که خیلی مورد علاقه ام بود و همیشه باید همراه مادرم بود تا اگر جایی میخواستم چیزی بخورم فقط با آن بخورم.در یکی از مهمانی های بزرگ خانواده پدری -هنگامی که سفره ناهار را  از این سوی اتاق تا آن سوی اتاق انداختند و همه نشستند.- فاجعه رخ داد...صدای فریاد و گریه بچه ای که گشنه اش بود و قاشقش را میخواست ...مادر و پدر بچه رفتند تا قاشق را از منزل بیاورند...بقیه هم عصبانی از دیدن این همه غذا که داشت سرد میشد و باید صبر میکردند تا ....

۵: در ادامه همین بالایی...اگر شرایط اجتماعی اجازه میداد هنوز هم دلم میخواهد در همه رستورانها قاشق از خانه خودمان ببرم

اینها را نوشتم چون جناب مهندس "میدی" از خطه جنوب کشور خواسته بودند..گویی نوعی بازی است ...ما فکر میکردیم "اعتراف گرفتن" کار کشیشان است...از کی کار کشیشان محترم تبدیل به بازی شده است؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 دی1385ساعت 11:38  توسط آرزو  | 

سلام ..چقدر دلم برای همه دوستان نادیده خودم تنگ شده بود

 اول از همه سال نو میلادی برای نازنینانی که با این تقویم کار میکنند شاد باد با بهترین آرزوها.

و بعد اینکه در این مدت غیبت ما عجب اتفاقاتی افتاد... از آمدن مادر عزیزم تا برگشتش:  از تصویب قطع نامه آبکی شورای 1+5 علیه ایران تا 5امین سالگرد تولد دخترم...از اعدام صدام تا واکنشهای  جهانی نسبت به ان...اما از همه مهمتر برای من البته آبله مرغان گرفتن دخترک نازنینم درست 2روز قبل از تولدش بود!

و تو خونه موندن برای تمام تعطیلات!

 


و اما خبر داغ این روزها واکنش جهانی نسبت به مرگ صدام جالب بود فکر کنم فقط ایران و آمریکا ابراز خرسندی کردند(چه تفاهمی!)

بسیاری از کشورها هم چون اصلا با حکم اعدام موافق نبودند  اظهار نظراتی کردند که مسخره بود ولی از همه تعجب برانگیز تر برای من و البته برای هر ایرانی -عزاداری رسمی و عمومی فلسطینیان عزیز!!! برای مرگ این موجود قاتل بود. فلسطینیانی که میلیاردها دلار از سرمایه کشور من کشور تو داره به جیب اونها سرازیر میشه برای مرگ کسی شادی میکنند که جنایتی بزرگ رودر حق مردمان نازنین این کشور روا داشت.

و جالب اینکه هیچ خبرگزاری ایرانی در داخل هم به این مسئله اشاره نکرد به غیر از" بازتاب ". تا باز هم از حق کودکان گرسنه و شهر های ویران شده بم  و جنگزده جنوبی و ...حق امنیت و آسایش ما بگیرند و به حلقوم اعرابی بدهند که نزد بقیه اعراب از همه منفورترند!( بین اعراب- فلسطینی به بی چشم و رویی شهرت دارد)

این هم آخرین جملات صدام:" عراق پیروز خواهد شد- فلسطین عربی است – از فارسها بر حذر باشید"

باز هم برای سلامتی اسلام و مسلمین در ایران قدم بر میداریم و شعار میدهیم و روز قدس میگیریم و وام میدهیم و  ...

 روزی را میبینم که ایران عزیز دیگر خونی در رگهایش نمانده باشد از دست این زالوها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385ساعت 10:21  توسط آرزو  |