تبليغاتX
ورق پاره های من

ورق پاره های من

جنگ با باورهای کهنه و قدیمی گاه از جنگ با دیو سفید هم سخت تر است

چند روز پیش فیلمی دیدم   به نام GIA .داستان زندگی یک مدل معروف آمریکایی .دلیل معروفیتش هم یکی به این خاطره که اولین کسی بوده که حاضر شده عکسهای سکسی بندازه  و به قول خودشون تحولی!؟ در صنعت  Fashion  ایجاد کرده و دوم اینکه اولین زنیه که در آمریکا از ایدز مرده. هیچ نکته برجسته ای در زندگی کوتاه 26 ساله  GIA  یافت نمیشه. 17 سالگی   Model  میشه , معتاد میشه, کارش رو از دست میده, مشکلات عاطفی با دوست دخترش و مادرش پیدا میکنه بعد هم از ایدز میمیره.یک زندگی احمقانه و بدون تلاش. و یک فیلم مزخرف بدون هیچ حرفی برای گفتن... تنها پیامی که این فیلم  میتونست داشته باشه معرفی یک آمریکایی بود. مهم نیست که این آدم اصلا آدم قابل ارزشی نبوده(حتی در جامعه خانوادگی آمریکا)مهم اینه که الان من و شما یک آمریکایی رو میشناسیم که لا اقل در دو چیز اولین بوده(سکس و ایدز).

 

سنما صنعت فوق العاده ای  که از غرب آمده و چقدر هم خودشان خوب میدانند چگونه استفاده کنند... فیلمهای با ارزش تاریخی - هنری-علمی -مذهبی- سیاسی-تخیلی-اجتماعی تا بی ارزش همینها...برای همه سلیقه ها و رسیدن به هر هدفی ....نمیدانم چرا هر چه از غرب آمده را ما میگیریم اما نه تمام و کمال...مثل یک عروسک بی دست و پا و کله....چقدر در شرق- در ایران- حرف برای گفتن داریم که کاش میشد و میتوانستیم با زبان شیوای هنر و صنعت مدرن سینما  بیان کنیم و به دنیا -برای همه- عرضه کنیم .

 "گفتگوی تمدنها " کلمه زیبایی است که اگر با زبان جهانی سینما بیان شود شاید در آینده شاهد روزهای بهتری از "انسانیت" باشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 14:45  توسط آرزو  | 

چند روز پیش در گذر یک گروه روح نفرین شده از بالای شهر , یکی از ارواح نفرین شده - از آن خنگ هایش که سرش با دمش بازی میکنه – با یک هواپیما برخورد کرد و سقوط کرد. تا اینجاش و اینکه اون روح کیه به من هیچ ربطی نداره- مهم از این جا به بعدشه. چون سقوط درست بالای سر ساختمان ما اتفاق افتاد و از قضا این روح بی شرم توانست 10 طبقه رو رد کنه تا به طبقه ما و درست در پذیرایی ما برسه...در فرود مزخرفش اول لامپ پذیرایی سوخت.همینجوری که ما نشسته بودیم و گل میگفتیم و میشنفتیم اتاق تاریک شد!! ما به حساب عقلمان گفتیم: خوب –باید میسوخت دیگه .هر لامپی یه عمر مصرفی داره!

اما این روح خبیث بیکار که ننشست. رفت سراغ موبایل من که از اون طریق با یکی از دوستهای خبیث تر از خودش توی اون گروه پروازی تماس بگیره و محل سقوطشو اعلام کنه.اما نتونست .چون این موبایلها مال آدمیزاده !نه مال روح, اون هم از نوع نفرین شده اش! تنها اثری که گذاشت این بود که باطری موبایل من طفلکی سوخت! تمام شماره تلفنهام رو از دست دادم.میتونید تصور کنید یعنی چی؟ تنها تلفنی که حفظ بودم تلفن منزل مامانم و موبایل همسر جان بود...حالا خانواده را میتونستم پیدا کنم...دوستان رو بگو ؟ خدای من؟چه کنم؟....ا به هر حال سوختن باطری موبایل رو هم با احتساب عقل گذاشتیم تقصیر خودم که هیچ وقت درست و حسابی شارژش نمیکردم!! هنوز یک روز از این قضیه نگذشته بود  که جناب روح تصمیم گرفت از طریق شبکه جهانی اینترنت با "مرکز خدمات فوری برای ارواح"  تماس بگیرد.....خدایش چه کناد این روح خبیث بی عقل را؟! دست زدنش به کیبورد و ماوس همان! برق برگشتی در کامپیوتر همان. دیگه درد سر روشن و خاموش کردن و نفهمیدن مشکل  این یار غیر انسانی هم خانه را هم حتما میتونین تصور کنین یعنی چی؟ ...خداحافظ کیبورد و ماوس! این را هم به حساب مشکلات معمول رایانه گذاشتیم- یک دلیل عقلانی!

این روح احمق اگر جلوی چشمش را میتوانست ببیند به هواپیمای به اون گندگی نمیخورد چه رسد به جارو برقی ما! بله...یک روز بعد از قضیه کامپیوتر و دو روز بعد از قضیه موبایل و سه روز بعد از قضیه لامپ, لوله خرطومی جارو برقی پاره شد!  ...برای این هم دلیل عقلی داشتیم. بله! گفتیم تا ما باشیم یک مارک  درست و حسابی بخریم!

در اولین فرصت خالی جناب  همسر رفتیم برای جبران مافات! خرید یک گوشی موبایل نو – خرید یک عدد جارو برقی با مارک معتبر و خرید یک ماوس و کیبورد بی سیم! عوض کردن لامپ و هزینه تقریبا 55 هزار تومانی تعمیر گوشی رو هم فراموش نکنین...

بعد ما نشستیم هی فکر کردیم , دو دو تا چهار تا کردیم, دیدیم نه خیر! این همه ضرر مالی در چند روز!؟اصلا با هیچ دلیل عقلی جور در نمیاد ...با خودمان گفتیم حتما پای یک روح خبیث بی پدر مادر در میان است! از تصورات خودمان وحشت زده شدیم ولی گفتیم شب که همسر جان از سر کار برگشت با او به شور و مشورت مینشینیم شاید چاره ای شد! خدا دوباره بکشد این روح نفرین شده را که تا فهمید قصد چه داریم راه گلوی ما را سد کرد. شب نشده آنچنان گلو دردی گرفتم که صدایم را حتی خودم هم نمیشنیدم. این قدر اوضاعم به هم ریخت که خودم را هم فراموش کردم چه رسد به روح !

 امروز حالم بهتر است, گفتم حتما این روح بیکار دیگر رفته پی کارش!

نشستم تا  بعد از مدتها دستی به سر و گوش وبلاگم بکشم .اما  وبلاگ گردی که بی قهوه نمیشود.   ....نـــــــــــــــــــــــــــــــه!خدای من!شما با چه دلیل عقلانی این را توجیه میکنین؟دارین صاف صاف راه میرین یکهو لیوان توی دستتون میخوره به لبه میزی که با شما یک متر فاصله داره و خورد میشه!!!!!!

یکی یه جوری دست این روح احمق  بیکار ولگرد نفرین شده رو بگیره از خونه من بندازدش بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرووووووووووووووووون

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 15:56  توسط آرزو  |