تبليغاتX
ورق پاره های من -

ورق پاره های من

گویند در دشتهای بلند-ختن آهو بچه ای میزیست به غایت غره و خوب صورت و هوشیار.گردش نمی کرد مگر در بلندترین مرغزارها-چرا نمیکرد مگر از پر آب ترین علف  ها و نمینوشید مگر از بلندترین و زلال ترین سرچشمه ها.سخت مغرور و مطمئن به خویش بود.با همه رعنایی و زیبایی شاخ و سم و پوست-شکار هیچ شکارچی نشده بود-از چالاکی بسیار. روزی از روزها وقتی که دیگر جوانی رعنا شده و از سحر تا شام محصور در میان گله ماده آهوان عاشق از این سوی به آن سوی میرفت-در حال چرا رایحه ای به غایت خوش به مشامش رسید.آن چنان که اگر شمیم همه ی بهارانی را که پشت سر گذارده بودو عطر آن همه دشتهای پر سوسن و سنبل را که زیر پا نهاده بود-یکجا اکسیر میکردند- به قدرت آن نمیشد . مست و شیدا سر به دنبال منشا آن عطر گذارد. تو گویی عصاره ی عشق بود که این چنین بی قرارش کرده -پس باید می یافتش که از کجا بر می خیزد.

رفت و رفت و رفت- اما بی حاصل. آن عطر جادویی همچنان همه جا منتشر بود.تا هر کجا که میرفت-گویی در پیش رو بود و اگر خسته از جست و جو- رو به سوی بازگشت میگذاشت باز همان بو در مقابلش بود. رو به شمال و جنوب مقابلش بود.رو به غرب و شرق مقابلش بود- کارش به جنون کشیده بود اما این وسوسه رهایش نمیکرد.بهار و بعد تابستان هم گذشت و عجایب آنکه عطر زایل نمیشد و او غافل. از قشلاق به ییلاق باز به دنبال آن از این صخره به آن صخره و از این کوه به آن کوه میشتافت و همچنان شیدا و بیقرار بود که اول روز. اما هیهات که مظهر آن را نمی یافت که نمی یافت.

 سالیان دراز در این جست و جو به سر شد تا که نوجوانی را به جوانی و جوانی را به پیری برد. روزی در زمستانی سخت-پیر و خسته و ساق و شاخ در هم شکسته- روی برفهای قله ی بلند- ناغافل طعمه ی شیر کوهی شد و درست در همان لحظه که دندان شیر شکمش را درید-در آخرین  نفس ها- با اقیانوسی از حسرت و شگفتی -سرانجام  آتچه را که عمر را به خاطرش باخته بود جورید:آن رایحه ی جادویی از مشک پنهان در ناف خودش بود و او غافل در طلبش عالم را در نوردیده و عمر را باخته بود و عاقبت ذلیل- پاکباخته و شکم دریده- حقیقتی را یافته بود که دیگر به کارش نمی آمد.

اما

داستان بیشتر انسان ها حدیث آن آهوی ختن نیست که رایحه ی خود باز ندانست .حکایت راسوی بیچاره ایست که گند خود گم کرده بود و به این و آنش نسبت میداد.

....

برگرفته از کتاب "کیمیا خاتون" نوشته خانم سعیده قدس

+ نوشته شده در  Mon 11 Sep 2006ساعت 11:9 PM  توسط آرزو  |