رفت و رفت و رفت- اما بی حاصل. آن عطر جادویی همچنان همه جا منتشر بود.تا هر کجا که میرفت-گویی در پیش رو بود و اگر خسته از جست و جو- رو به سوی بازگشت میگذاشت باز همان بو در مقابلش بود. رو به شمال و جنوب مقابلش بود.رو به غرب و شرق مقابلش بود- کارش به جنون کشیده بود اما این وسوسه رهایش نمیکرد.بهار و بعد تابستان هم گذشت و عجایب آنکه عطر زایل نمیشد و او غافل. از قشلاق به ییلاق باز به دنبال آن از این صخره به آن صخره و از این کوه به آن کوه میشتافت و همچنان شیدا و بیقرار بود که اول روز. اما هیهات که مظهر آن را نمی یافت که نمی یافت.
سالیان دراز در این جست و جو به سر شد تا که نوجوانی را به جوانی و جوانی را به پیری برد. روزی در زمستانی سخت-پیر و خسته و ساق و شاخ در هم شکسته- روی برفهای قله ی بلند- ناغافل طعمه ی شیر کوهی شد و درست در همان لحظه که دندان شیر شکمش را درید-در آخرین نفس ها- با اقیانوسی از حسرت و شگفتی -سرانجام آتچه را که عمر را به خاطرش باخته بود جورید:آن رایحه ی جادویی از مشک پنهان در ناف خودش بود و او غافل در طلبش عالم را در نوردیده و عمر را باخته بود و عاقبت ذلیل- پاکباخته و شکم دریده- حقیقتی را یافته بود که دیگر به کارش نمی آمد.
اما
داستان بیشتر انسان ها حدیث آن آهوی ختن نیست که رایحه ی خود باز ندانست .حکایت راسوی بیچاره ایست که گند خود گم کرده بود و به این و آنش نسبت میداد.
....
برگرفته از کتاب "کیمیا خاتون" نوشته خانم سعیده قدس
