تمام شد...تمام کتابهایی که از تهران در این سفر اخیرم با خود آورده بودم خواندم و حالا من مانده ام و یک ۵-۴ ماه دیگر بی کتابی....چقدر دلم برای تهران و هوای سردش تنگ شده ...برای پوشیدن لباس گرم ..برای حس کردن سرما دلم تنگ شده...اینجا که مدام گرم است و آفتاب و رطوبت. این را هم دوست دارم... ولی دلم تنگ شده برای اینکه وقتی وارد خانه میشوم از هرم گرمای خانه شیشه عینکم بخار کند-بنشینم کنار شوفاژ داغ تا مادرم یک لیوان چای داغ به دستم بدهد...دوست دارم شبها سریال ایرانی ببینم و تخمه بشکنم و باز هم بچسبم به شوفاژ...دلم تنگ شده برای صبح هایی که وقتی از خواب بیدار میشدم کوههای قهوه ای-خاکستری دیروز, سفید برف شده بودند...دلم برای همه خوبیهای تهران تنگ شده...
یک سوال از دوستانی که خارج از ایران زندگی میکنند: چه دلیلی تونسته شما رو توی غربت نگهداره؟
و یک سوال از دوستان داخل ایران: چه دلیلی به اونها تحمل مشکلات و ناملایمتی ها را میده؟
پی نوشت:جوابهای شما میتونن نقش بزرگی روی قدم بعدی من داشته باشند...
