در پست پیش یاد سرمای تهران کردیم و هوای لرزیدن و چای داغ خوردن ....و خدای متعال هم ما را شرمنده فرمود و سریع حاجات ما را براورده نمود...سرمایی خوردیم - سخت! سینوسهایمان چنان به لرزه افتاده بود که طاقت از ما میبرد ..در هوای گرم و شرجی اینجا با چنان لذتی چای داغ را میخوردیم و با کلاهی بر سر و تا چشمها پایین کشیده به زیر پتو میسریدیم که تا ۱۰ سال دیگر هوس چای داغ و سرما نخواهیم کرد...تا ما باشیم آرزوهایمان را در بلاگمان ننویسیم تا مستجاب شود..در تبها و تنهایی هایمان در این ۱۰ روزه - هنگامی که درد چشمان و سینوس آزادمان میگذاشت- هزاران داستان گفتیم نا نوشته...و به این نکته مکشوف شدیم که همه نویسندگان دنیا ابتدا سرما میخورند و بعد زیر پتو داستانهایشان را میگویند با این تفاوت که احتمالا آنها باید قلم و کاغذ در دسترس داشته باشند وگرنه مانند داستانهای عارفانه ما بعد از تب فراموش میشوند...
و اما در این مدت که چشمانمان ما را در امر خواندن بلاگات یاری نمیکردند- جناب آقای همسر -که خدایش سلامت بدارد- برایمان پیغامها را میخواند و ما به بحث شیرین آقای رامین و خانم پروانه پی بردیم... که هر دو دوستان گرامیند. اما به گمان من که -شاید همه غربت کشیدگان دهر با من موافق باشند- جناب رامین کمی در اشتباهند...در غربت هر چه هست یک چیز نیست ..به آن ماند که شما در سفری هستی طولانی و گرچه میزبان شما شاید همه امکانات را فراهم آورده باشد ولیک گاهی برای بوی برنج والده مکرمه یا شب جمعه های خانه مادر بزرگ تنگدل میشوید.. و اینکه چرا غربت نشینان موفق باز هم دلشان هوای دیار میکند ولی باز نمیگردند این است که موفقیتشان در گرو شرایط بهینه غربت است و لاغیر ..اگر به وطن در آیند چون شرایطش نیست ناچار معلول هم اتفاق نمی افتد....و اینکه پس چرا تنگدلند, اینست که به جرم انسانیت و حس ناسیونالیتی که خواه ناخواه در وجودمان به ودیعه نهاده شده –دوست دارند که از موفقیتشان در وطن بهره برند و بهره ای هم هموطنان را رسانند.این حسی است عجیب که تا تجربه نگردد قابل به درک نیست... بحث غربت نشینان ناموفق که خود مرثیه ایست طولانی...
