تبليغاتX
ورق پاره های من -

ورق پاره های من

 

 

اون موقع که ما تو مدرسه درس میدادیم,شاه دستور داده بود که همه باباهای مدرسه باید باسواد شوند و مهلتی هم تعیین شده بود که بعد از آن عذر بی سوادها را بخواهند...همه مستخدمین مدرسه ها در کلاسهای سوادآموزی شرکت کردند,به غیر از بابای مدرسه خودمان!حاضر نبود...میگفت نمیتوانم!بعد از به سر آمدن مهلت مقرر هم عذرش را خواستند...او هم از فردایش با یک جعبه چوبی و کمی خرت و پرت خوراکی آمد دم در مدرسه ونشست و کاسبیش را راه انداخت...اهالی مدرسه و بچه ها هم که دلشان برای او می سوخت, هرچه لازم داشتند و نداشتند از او میخریدند...هر بار که او را میدیدم می گفتم:"اگر بیایی پیش خودم , به تو چند کلمه یاد بدهم بنویسی تا بتوانی سر کار آبرومندانه ات برگردی-والا برایت خوب است,لازم است,جلوی زن و بچه هم سرت را بالا میگیری و میگویی که با سوادی!".اما افسوس که یکدنده بود و میگفت : "نمیتوانم آقا"

...چند سالی گذشت و آن جعبه چوبی تبدیل شد به دکه و بعد هم مغازه ای کوچک...هنوز هم تنها محلی بود که بچه ها خوراکیهای ممنوعه خانواده رو ازونجا میخریدند و پاک کن و ورقه امتحانی و قلم و مرکب ...

هر بار که از جلوی مغازه اش رد میشدم سلامی به هم میکردیم و میگذشتم,  دیگر از سواد و الفبا هم صحبتی نمیکردم ..ولی همیشه با خودم میگفتم: "اگر لذت خواندن را میفهمید خیلی خوب بود"

....سالها گذشته, بازنشته آموزش و پرورشم.بعد از 30 سال خاک تخته خوردن خانه گرم و کوچکی دارم..با فرزندانی که رفته اند سر خانه و زندگیشان.چند وقتی پیش در بازار بزرگ بودم, پیرمردی در کنارحجره اش نشسته بود و ... آشنا به نظرم آمد..با سلامی سر صحبت را باز کردم...ما پیرمردها کسان زیادی را میشناسیم از گذشته های دور زندگی...و همیشه هم برایمان جالب است که بدانیم این پیرمرد آشنا, متعلق به کدام جوانی بوده...بله..خودش بود...همان بابای مدرسه خودمان..کلی خوشحال شدیم و گفتیم و گفت...الان حجره(تجارتخانه کوچک) ای دارد در بازار. دو پسر و یکی از نوه هایش آن را میگردانند...پسرش در فکر است که برود از چین لوازم التحریر بیاورد...

...

در صندلی مرحمتی یک جوان, در اتوبوسی که از بازار به میدان فردوسی میرفت نشسته ام. با خودم فکر میکنم:اگر این بنده خدا آن روزها به حرف ما و دولت گوش میداد و به خودش فشار می آورد و سواد یاد میگرفت, آخرش میشد یک سرایدار با سواد که میتوانست به جارو کشی در مدرسه ادامه دهد. که هنوزم که هنوزه میبایست شرمنده نان زن و بچه باشد ولی الان..هه! حتی نوه اش هم خیالش راحت است....

 

بر گرفته از یک خاطره واقعی.

 

+ نوشته شده در  Tue 14 Nov 2006ساعت 8:21 AM  توسط آرزو  |