تبليغاتX
ورق پاره های من -

ورق پاره های من

قصدم از بیان این خاطره-در پست قبلی- زنده کردن موضوع انشا "علم بهتر است یا ثروت" نبود...خواستم مثالی ملموس زده باشم که همه چیز نسبی است...راه راست برای هر کس مفاوت است...البته که اگر من و شما برگردیم به گذشته-باز هم راه کسب دانش رو انتخاب میکنیم اما این راهی است برای ما نه برای همه!
تصور کنید که داستان این گونه تمام میشد:
پیرمردی دیدم  رنجور که سالهای عمرش کمتر از خطوط چهره اش بود..زیر چروکهایش آشنا مینمود...سر صحبت را با این پیرمرد گاری دار که بار را از انبار به حجره میبرد باز کردم...خودش بود بابای مدرسه خودمان....بیچاره چقدر شکسته شده...با این سن هنوز دارد حرف میشنود و کار وکار...میگفت سالهاست که دیگر هیچ مدرسه ای او را نمی خواهد...زنش به رحمت خدا رفته ولی خدا را شکر زن پسرش زن خوبی است و گاهی برای او آش درست میکند...
با خودم گفتم :خوب است لااقل نم سوادی دارد!؟
 

+ نوشته شده در  Sun 19 Nov 2006ساعت 7:48 AM  توسط آرزو