تبليغاتX
ورق پاره های من - اعتراف

ورق پاره های من

۱:  فکر میکنم سال  ۱۳۷۹ بود.در یک شرکت معظم دولتی  کار میکردم. روزی یکی از همکاران محترم که فقط او را گاهی ساعت ۴.۵ بعداز ظهر  موقع ترافیک آسانسوری میدیم (جزو کسانی بود که میدانست در آن ساعت شلوغ در کدام طبقه از ۱۵ طبقه بایستد تا این بالابر انسانی برایش جا داشته باشد...و بعد در حالیکه  ساردین وار با لبخند به کسانی که توی طبقات دیگر منتظر بودند سلام میکرد!) به هر حال این بانو  به واحد ما آمد و با مهربانی و دلسوزی از اینکه من فقط چون شما رو دوست دارم اینا رو براتون میگم ...دلم نمیخواد همینجوری کارمند بمونید و...من و چند همکار از همه جا بی خبر را ارشاد "پنتاگونو"یی کرد...از انجایی که من دوست ندارم دل کسی رو  بشکنم ! به جناب همسر زنگ زدم و درخواستم را مطرح کردم...مبرهن است که کاملا  این "پنتاگونو" را میشناخت و مبرهن تر است که فرمودند "نع!"...اما از آنجایی که من  دوست ندارم دلم شکسته شود توانستم همان روز بعد از صرف ناهار با جناب همسر به بانک نزدیک اداره رفته و کمی! پول از حساب برداشتیم....و به همان بانوی آسانسور سوار دلسوز دادیم...از همان لحظه هم شروع کردم به دنبال سه آدم دیگه گشتن..کسانی که خیلی دوستشون داشتم و نمیخواستم همینجوری بدبخت بیچاره و فقیر و بمونن!!!همان شب جایی دعوت بودیم از دوستان...یک زیر گروه پیدا شد...پولش را هم داد..البته هنوز به خودمان مدرک ثبت نام یا برگه های پنتاگونو نرسیده بود...ولی ماشالاه از بس بیزینسمان خوب بود جنس ندیده را فروختیم..دومین مشتری هم یکی از همکاران جناب همسر بود که به دلیل اعتمادی که به شخص شخیص وی داشت هر چه گفته شد بی هیچ ارشاد اضافه ای پدیرفت.پولش را هم نقدا فردای همان روز پرداخت..هنوز ۲ روز از خرید ما نگذشته بود که تمام رسانه ها رسما اعلام کردند " آقا پنتاگونو تعطیل"...ضرر مادی را به حساب دیگری گراشتیم  اما این ۲ زیر گروه طفلک! هنوز که میبینمشان خجالت میکشم..

۲: سال اول دبیرستان درسی داشتیم به اسم "دانش اجتماعی" تنها درسی که در طول تمام مدت تحصیل از آن نفرت داشتم .دو ثلث اول نمره قبولی نبود...ثلث سوم.سر جلسه امتحان بعد از جواب دادن به سوالها -هر چه میشمردم بیشتر از ۸ نمیشدم...روزی که رفتم کارنامه را بگیرم..خانم ناظم یک دسته تجدیدی ها داشت یک دسته قبولی ها..تا منو دید بی هیچ سوالی دنبال کارنامه ام در لیست قبولی ها گشت..امید که نداشتم پیدا کند هیچ.با شرمندگی تجدیدی باید چه میکردم.ولی در کمال ناباوری قبول شده بودم..با خودم گفتم ناظمی کسی پا در میانی کرده تا با این همه نمره خوب- از دانش اجتماعی تجدید نشوم.خانم معلم هم ۱۰ داده...باورتان نمیشود وقتی کارنامه را دیدم نمره این درس چند بود...۱۸!!  باورم نمیشد..محال بود...تا اواخر سال دوم دبیرستان همش منتظر بودم خبر برسد اشتباهی شده...هنوز هم میگویم من باید ۸ میشدم به خدا...

۳: من برعکس خانومهای دیگر اصلا از سوسک نمیترسم.فقط چندشم میشود .برای همین هر بار که چشمم به این موجود زشت بی خاصیت میفتد بالای بلندی میروم و برای خبر کردن دیگران از "آژیر جیغ" استفاده میکنم...یکبار هم در را به روی جناب همسر که ساعت ۹ شب خسته از سر کار برگشته بود باز نکردم.چون یکی از همین موجودات خبیث دقیقا بین درب و چهارچوب ایستاده بود ...طفلک جناب همسر! ۶ طبقه را مجبور شد از پله پایین برود (چون آسانسور در دست تعمیر بود) تا من کلید را از پنجره بندازم و خودم به اتاق پناه بردم ودر را بستم ...

۴:بچه لوس را دوست ندارم چون خودم هیچوقت لوس نبودم. خاطره ای که در خانواده مان مشهور است روایت میکند که من در زمان بچگی قاشقی داشتم که خیلی مورد علاقه ام بود و همیشه باید همراه مادرم بود تا اگر جایی میخواستم چیزی بخورم فقط با آن بخورم.در یکی از مهمانی های بزرگ خانواده پدری -هنگامی که سفره ناهار را  از این سوی اتاق تا آن سوی اتاق انداختند و همه نشستند.- فاجعه رخ داد...صدای فریاد و گریه بچه ای که گشنه اش بود و قاشقش را میخواست ...مادر و پدر بچه رفتند تا قاشق را از منزل بیاورند...بقیه هم عصبانی از دیدن این همه غذا که داشت سرد میشد و باید صبر میکردند تا ....

۵: در ادامه همین بالایی...اگر شرایط اجتماعی اجازه میداد هنوز هم دلم میخواهد در همه رستورانها قاشق از خانه خودمان ببرم

اینها را نوشتم چون جناب مهندس "میدی" از خطه جنوب کشور خواسته بودند..گویی نوعی بازی است ...ما فکر میکردیم "اعتراف گرفتن" کار کشیشان است...از کی کار کشیشان محترم تبدیل به بازی شده است؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  Thu 4 Jan 2007ساعت 11:38 AM  توسط آرزو  |