۲: سال اول دبیرستان درسی داشتیم به اسم "دانش اجتماعی" تنها درسی که در طول تمام مدت تحصیل از آن نفرت داشتم .دو ثلث اول نمره قبولی نبود...ثلث سوم.سر جلسه امتحان بعد از جواب دادن به سوالها -هر چه میشمردم بیشتر از ۸ نمیشدم...روزی که رفتم کارنامه را بگیرم..خانم ناظم یک دسته تجدیدی ها داشت یک دسته قبولی ها..تا منو دید بی هیچ سوالی دنبال کارنامه ام در لیست قبولی ها گشت..امید که نداشتم پیدا کند هیچ.با شرمندگی تجدیدی باید چه میکردم.ولی در کمال ناباوری قبول شده بودم..با خودم گفتم ناظمی کسی پا در میانی کرده تا با این همه نمره خوب- از دانش اجتماعی تجدید نشوم.خانم معلم هم ۱۰ داده...باورتان نمیشود وقتی کارنامه را دیدم نمره این درس چند بود...۱۸!! باورم نمیشد..محال بود...تا اواخر سال دوم دبیرستان همش منتظر بودم خبر برسد اشتباهی شده...هنوز هم میگویم من باید ۸ میشدم به خدا...
۳: من برعکس خانومهای دیگر اصلا از سوسک نمیترسم.فقط چندشم میشود .برای همین هر بار که چشمم به این موجود زشت بی خاصیت میفتد بالای بلندی میروم و برای خبر کردن دیگران از "آژیر جیغ" استفاده میکنم...یکبار هم در را به روی جناب همسر که ساعت ۹ شب خسته از سر کار برگشته بود باز نکردم.چون یکی از همین موجودات خبیث دقیقا بین درب و چهارچوب ایستاده بود ...طفلک جناب همسر! ۶ طبقه را مجبور شد از پله پایین برود (چون آسانسور در دست تعمیر بود) تا من کلید را از پنجره بندازم و خودم به اتاق پناه بردم ودر را بستم ...
۴:بچه لوس را دوست ندارم چون خودم هیچوقت لوس نبودم. خاطره ای که در خانواده مان مشهور است روایت میکند که من در زمان بچگی قاشقی داشتم که خیلی مورد علاقه ام بود و همیشه باید همراه مادرم بود تا اگر جایی میخواستم چیزی بخورم فقط با آن بخورم.در یکی از مهمانی های بزرگ خانواده پدری -هنگامی که سفره ناهار را از این سوی اتاق تا آن سوی اتاق انداختند و همه نشستند.- فاجعه رخ داد...صدای فریاد و گریه بچه ای که گشنه اش بود و قاشقش را میخواست ...مادر و پدر بچه رفتند تا قاشق را از منزل بیاورند...بقیه هم عصبانی از دیدن این همه غذا که داشت سرد میشد و باید صبر میکردند تا ....
۵: در ادامه همین بالایی...اگر شرایط اجتماعی اجازه میداد هنوز هم دلم میخواهد در همه رستورانها قاشق از خانه خودمان ببرم
اینها را نوشتم چون جناب مهندس "میدی" از خطه جنوب کشور خواسته بودند..گویی نوعی بازی است ...ما فکر میکردیم "اعتراف گرفتن" کار کشیشان است...از کی کار کشیشان محترم تبدیل به بازی شده است؟؟؟؟؟![]()
