تبليغاتX
ورق پاره های من - سرنوشت

ورق پاره های من

خسته ام , گرفته ام,

هوای بیرون آفتابی است و گرم, اما من ابری ام.

مثل هوای تهران.صبح که با مادر صحبت میکردم گفت از دیشب دارد یکریز برف میبارد...تا صدایش را شنیدم من هم باریدم.

هیچ چیز آرامم نمیکند.چیزی میخواهم که نمیدانم چیست.شاید یک تغییر بزرگ.

 یک تغییر بزرگ, اما نمیشود.مدتهاست صبر کرده ام, نمیشود!

همیشه همینطور بوده.چیزی که دیگران به راحتی به دست می آورند برای من همیشه سخت بوده, زمان برده, گیر داشته, خدا با من بازی میکند. نه! مرا بازی میدهد. مرا انداخته وسط میدان تا با کفتارهای زمانه بجنگم و خود در بالا نشسته و به من میخندد. به این جنگ و به من! میخندد.

دلمان را خوش میکنند که "قسمت" است....به که بگویم ؟ برای تغییر "قسمت" خودم!این چیزی که مال من است –زندگی من است  و  سرنوشت من باید چه بکنم؟ این چیزی که تمام زندگی مرا میسازد ولی ریسمانش دست من نیست؟

حس مترسکی را دارم در یک جالیز سبز و بزرگ  که هیچ کاری از دستم بر نمی آید حتی تکاندن کلاغ روی شانه ام...حس عروسکی دارم که نخهایم را کس دیگری میگرداند با این تفاوت که من اندیشه دارم و آرزو ...و این دشوارتر است...

 

مادربزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

....

من چشم خورده ام مادربزرگ

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم

شعر ازحسین پناهی

+ نوشته شده در  Sat 13 Jan 2007ساعت 9:6 PM  توسط آرزو  |