تبليغاتX
ورق پاره های من - قطره

ورق پاره های من

 

مردی در کنار ساحل ایستاده  بود .به دریا نگاه میکرد. کناره ساحل دورترها, مردی بود که با هرقدم, روی زمین خم میشد و چیزی از روی زمین برمیداشت و به دریا می انداخت ...مرد اول توجهش جلب شد...برایش حرکت این مرد عجیب بود.صبر کرد تا نزدیکتر رسید .از او پرسید که چه میکند...مرد آفتاب سوخته گفت "این خرچنگ های کوچک را میبینی ..اینها آنقدر سبکند که با موجهای کوچک به ساحل می افتند ولی نمیتوانند خودشان به آب برگردند. من به اینها کمک میکنم تا در آفتاب خشک نشوند و نمیرند.

مرد اول گفت: هیچ میدانی دهها کیلومتر طول این ساحل است؟ میتوانی تصور کنی چندین هزار از این خرچنگها روی ساحل افتاده اند؟کار تو بیهوده است...تو چه تاثیری روی این گروه بزرگ بیچاره از خرچنگ هایی داری که دست سرنوشت برای آنها مرگ در خشکی را انتخاب کرده است؟

مرد آفتاب سوخته گفت: برای من مهم نیست که چند هزار خرچنگ در این کناره افتاده اند...هیچ عقیده ای هم ندارم که این کارم چه تاثیری بر سرنوشت جمعیت آنها دارد... خم شد .خرچنگ کوچکی را برداشت و به آب پرتاب کرد و ادامه داد: اما میتوانم روی سرنوشت این یک خرچنگ  تاثیر بگذارم.

 

 

و یک حرف از گاندی: اگر هر هندی مسئولیت اطراف خودش به اندازه درازای دستش را به عهده بگیرد هندوستان  پاکیزه و سالم خواهد شد.

 

حالا شما به جای جمعیت خرچنگها و هندیها هر چیزی که دوست دارید بگذارید...مثلا ایرانی!

+ نوشته شده در  Mon 15 Jan 2007ساعت 9:51 PM  توسط آرزو  |