تبليغاتX
ورق پاره های من - من فرزند جهانم

ورق پاره های من

جنگ با باورهای کهنه و قدیمی گاه از جنگ با دیو سفید هم سخت تر است

من بچه قطب جنوبم تا شمال. من بچه شرقم تا غرب. من بچه این جهانم....اما زادگاهم تهران است. و در دنیایی زندگی میکنم که با انسان نه بر اساس یک انسان (قابلیتهایی که با تلاش به آن رسیده) -که بر اساس زادگاهش  (چیزی که  خارج از اختیارش بوده) رفتار میشود! برچسب این ایرانی!! است یا پاسپورتت کجایی است هماره تو را آزار میدهد.نه اینکه از ایرانی بودن بدم بیایید٬ که صد البته هزار بار به داشتن چنین وطن زیبا و خاک گرمش و تمدن چند هزار ساله اش که رگه هایی از آن در خون مردمانش (و من) جاری است میبالم.اما این بالیدن درونی است.افتخاری است که به درد جمعهای ایرانی یا دوستان ایران دوست میخورد. اما در جامعه - در جایی که دیگر نه تو -که ورقه ای که نشان میدهد تو در حصار کدام مرز زاده شده ای- اهمیت پیدا میکند٬ این افتخار گاهی تبدیل به نفرت میشود...و نفرت از سیاست و سیاست بازی.مصداق همین شعر : 

                               گنه کرد در بلخ آهنگری       به شوشتر زدند گردن مسگری!

آرزوی روزی را میکنم که این مرزها به تاریخ بپیوندد.و جهان ٬ وطن باشد. صدها سال پیش حمله قوم فلان به قبیله همسایه امری عادی بود. اما با تعریف مرزهای کشوری٬ چقدر مسخره و دور از انتطار به نظر میرسد اگر بشنویم کرج به تهران حمله کرده یا نهاوندی ها به خرم آبادی ها شبیخون زده اند!همه در یک کشور و تحت لوای یک قانونند.منفعت دیگر قبیله ای نیست. پس دور از انتطار نیست تحقق این آرزوی من!که همه انسانها تحت لوای یک قانون٬ و منفعت٬ نه کشوری بلکه بشری باشند. 

به امید روزی که جنگهای سیاسی فعلی به تاریخ بپیوندد و انسانها با کلمه "جنگ" بیگانه باشند.و "نژاد" و "مذهب" مایه اختلاف نشود. به حتم  که آیندگان با تمسخر از جنگهای امروزی یاد خواهند کرد.


روزی که شروع به نوشتن وبلاگ کردم پر از حرفهای نگفته بودم...تنها بودم....جایی بودم که هیچ ایرانی را نمیشناختم ...و هیچ دوست صمیمی...نوشتن در اینجا آغازی بود برای آشنا شدن با دوستهای خوب اینترنتی-نمیگویم مجازی- که هر کدامتان برایم دوستی بودید واقعی در این دنیای بزرگ  که تنهاییم را پر کردید. بعدها با ایرانیانی آشنا شدم که گروه بزرگی بودند و بسیار هم دوست داشتنی....و باز از طریق یکی از دوستان چینی ام با دو خانواده نازنین ایرانی آشنا شدم (که شاید این آشنایی از مهم ترین اتفاقات زندگیم باشد).اما همچنان شما جایگاه  خودتان را داشتید .

 دیدگاه های سیاسی- اجتماعی و داستانها و اشعار شما را برای همسر مهربانم میگفتم و این خود آغازی بود برای یک بحث شبانه...تا هنگامی که "پرنسس" در خواب است ما هم گپی بزنیم فارغ از روزمره ها. حتی گاهی جناب همسر سراغ "شهبارا" و "پروانه پشت هیچستان" و ....را هم میگرفت که : از دوستانت چه خبر؟!

....

نوشته هایم هر چه بودند از دل بود.دغدغه ها  و دیدگاه هایم...

... بماند.....تغییرات بزرگی را پیش رو دارم...برایم دعا کنید.

وبلاگ "ورق پاره های من" اینجا میماند تا شاید روزی باز هم به آن سری بزنم.گرد و غبار بگیرم و تازه بنویسم.آدرس همه شما هم در "لینک دوستان" هست....تا همیشه به یاد داشته باشم تک تک شما را

بدرود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 13:51  توسط آرزو  |