"من دوباره اومدم .میدونی چرا ؟چون من با کسی رفت و آمد میکنم که از همنشینی باهاش لذت ببرم- یاد بگیرم -احساس تفاهم کنم... حالا اگه سلیقه چیدمان خونه اش با من جور نیست اشکالی نداره
...لذت بردم از جوابتون...واقعا کاش میتونستیم کاری کنیم تا بچه هامون به ما افتخار کنند...
در مورد دلایلی که برای غمگبن نوشتن ,بیان کردی,با همش موافقم به جز اینکه غرق در خوشی های دنیا نشیم...من وقتی نوجوان بودم هر صحنه دردناکی شدیدا روم تاثیر میگذاشت...یادمه وقتی یه بار شاهد لرزیدن یه مرد معتاد که توی سرمای پاییز روی زمین افتاده بود و همه با ترحم نگاهش میکردن و سر تکون میدادن ومیرفتن ولی هیچ کس براش کاری نمیکرد,بودم تا 3 روز گریه میکردم و میگفتم چرا من هم هیچ کاری نکردم(چون مادرم گفت که که برای تو که دختر جوونی خطرناکه..). یا وقتی تو تلوزیون میدیدم آدمهایی رو که برای گرفتن حقشون یا بیان عقیدشون کتک میخورنتا مدتها متاثر میشدم یا وقتی عکس بچه بیافرایی را که از گرسنگی دونه دونه دنده هاشو میشد شمرد ,میدیدم, تا چند روز غذا از گلوم پایین نمیرفت یا.... ولی بعدها به این نتیجه رسیدم که غم برای غم فایده نداره ...اگه کاری از دستم بر میاد باید بکنم وگرنه چه فایده از دیدن غم ؟....من دستم به بچه بیافرایی نمیرسه من کاری برای یه این همه آدمهای مورد ظلم واقع شده نمیتونم انجام بدم ... ولی میتونم شاد باشم میتونم این شادی رو انتقال بدم تا شاید لا اقل یه گوشه دنیا آدمها شاد باشن..شادی هم مسریه..باور نداری امتحان کن....."
چند روز پیش اتفاقی به وبلاگی(http://eshghe-nefrin-shode.blogfa.com/) را خوندم که خیلی سیاه نوشته بود ولی عمیق.براش پیام گذاشتم و ایشون هم لطف کرد و به من سر زد . از جوابی که برام نوشته بود خوشم اومد بر خلاف تصمیمی که گرفته بودم که دیگه اون بلاگ نرم 
رفتم و براش پیام زیر را گذاشتم ....فکر میکنم موضوع خوبیه برای بحث و شنیدن نطرات شما.....
